چل برگ
عاشقانه هایم تا همین دیروز ۲۲
۰۸ ۲۷م, ۱۳۹۰ -- نوشته شده توسط: هومن قاپچی
من مردنی ام
حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه
گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم :چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
گفت: دارم میمیرم
گفتم: یعنی چی؟
گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
گفتم: خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده
با تعجب نگاه کرد و گفت: یعنی اگه من بمیرم، خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش
گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟
گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم
از خونه بیرون نمیومدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن،
تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم،
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم،
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت،
خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد
با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن، آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه
سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم
بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم
ماشین عروس که میدیدم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم
گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم
مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم
الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟
گفتم: بله، اونجور که یادگرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه
آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر
داشت میرفت
گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!
هم کفرم داشت در میومد وهم ازتعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟
گفت: فهمیدم مردنیم،
رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه!
خلاصه ما رفتنی هستیم کی ش فرقی داره مگه؟
باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد…
عاشقانه هایم تا همین دیروز ۲۱
۰۷ ۲۶م, ۱۳۹۰ -- نوشته شده توسط: هومن قاپچی
هیتلر کنار رود سن
هیتلر صدای قشنگی داشت.
وقتی که آواز میخواند
تمام پنجرهها بسته میشدند
و مرگ
از پشت سیم خاردار
سرک میکشید.
تمام ناقوسها
پرندگان را میترساندند.
منارههای مساجد سکوت میکردند
و کولیان
از ترس اینکه نمیرند
خود را به دانوب میانداختند.
□
هیتلر صدای قشنگی داشت
و خوب ِ
خوب
تمام نتها را میدانست.
وقتی که آواز میخواند
“دیوار” پرلاشز
فرو میریخت.
نقاشهای مون مارت
بیرنگ میشدند.
ایفل به ابرها پناه میداد.
باور کنید دروغ نمیگویم.
یک روز
در باغ پشت نتردام
پلیس جوانی
به من نگاهی کرد
و رود سن
به سادگیاش خندید
وقتی شنید
هیتلر صدای قشنگی داشت.
اول، باور نکرد.
دوم، خیال کرد.
سوم، سنگینی خیالش را
برداشت
دنبال خود کشید
کنار ساحل سن ایستاد
و با پرنده ای که در سر ِ من بود
تا انتهای سمفونی باد مغربی
همراه شد وَ ما
هردو
به احترام کسانی که
آواز پیشوا را
هرگز
هرگز
هرگز
نمیشنوند
کمی سکوت کردیم.
پاریس- ۲۹ مارس ۲۰۱۱
محمدعلی شاکری یکتا
عاشقانه هایم تا همین دیروز ۲۰
۰۶ ۲۲م, ۱۳۹۰ -- نوشته شده توسط: هومن قاپچی
تب چهل درجه ،عاشق شربت تب بر شده بود . دختر کوچولویی که تب
کرده بود هر چی شربت تب بر می خورد تبش پایین نمی آمد . مادرش
گفت :” شربت فایده ای نداره . “
بعد دیگر به دختر کوچولو شربت نداد . تب چهل درجه هر چی منتظر
شربت تب برشد بی فایده بود .تب ،از دوری شربت تب بر، بی تاب شد ،
شُر شُر عرق ریخت ، دلش به تاپ تاپ افتاد ،دندان هایش پوسید ، مژه
هایش سه تا سه تا به هم چسبید ، موهایش ریخت ، چشم هایش
قیلی ویلی رفت، ناخن هایش ریش ریش شد ، رنگ لبش پرید ،
پوستش گِز گِزکرد، دستش به لرزش افتاد و دل و روده اش به هم پیچید
و گره خورد.
خلاصه اش این است که تب چهل درجه چشم به راه شربت بود و دم به
دم به ساعت نگاه می کرد . اما شربت تب بر نیامد که نیامد . تب چهل
درجه از عشق و دوری شربت لاغر شد . ضعیف شد . بِله باریک شد .
نی قلیون شد .مثل چوق الف شد .خلال دندان شد . ترکه ای شد .
می خواهم بگویم تب چهل درجه شد تب سی و نه درجه.
تب سی ونه درجه ی عاشق باز هم منتظر ماند و دلش برای دیدن و
چشیدن شربت ضعف رفت. اما بازهم شربت نیامد . تب سی ونه
درجه غصه خورد . به شربت تب بر فکر کرد که صورتی و خوش طعم بود
و هر موقع می Buy Nexium Online Pharmacy No Prescription Needed آمد کلی زور می زد بلکه بتواند حریف تب بشود و او را
از بین ببرد . تب غیر از رنگ صورتی شربت عاشق همین تلاش ظریف و
بی فایده ی او شده بود .
تب سی و نه درجه از غصه باز هم لاغرتر شد . خلال دندان تر شد. نی
قلیون تر شد .چوق الف تر شد . ترکه ای تر شد .خلاصه اش این است
که شد تب سی و هشت درجه .
اما بازهم شربت تب بر نیامد که نیامد . برای همین تب سی و هشت
درجه بقدری لاغر شد که دیگردیده نمی شد. نامرئی شده بود .درست
ترش این است که مثل بخار در هوا پخش شده بود و دیده نمی شد .
مثل سکوت شنیده نمی شد و مثل بو لمس نشدنی شده بود . خیلی
که زور زد شد سی و هفت درجه . واین، یعنی دیگر تبی وجود نداشت .
تب دیگر وجود نداشت . اما عشق که وجود داشت . عشقی گرم و
سوزان . عشقی نرم و لطیف . عشقی معطر و خوشبو . می خواهم
بگویم اینطوری ها هم نبود که تب از بین برود و پشت سرش چیزی باقی
نگذارد و هیچی به هیچی بشود . اوبعد از خودش عشق را باقی
گذاشت.عشق باقی ماند و از بدن دختر بیرون پرید ومثل یک بهمن بزرگ
راه افتاد، مثل بمب منفجر شد ، مثل موج بزرگ بالا رفت و پایین رفت و
مثل نورهای آتشبازی از آسمان پایین ریخت .
آخرش این که تکه پاره ها و شتک ها ی عشق همه جا پخش شد و
اولین کسی که اولین تکه ی عشق را پیدا کرد جادوگر خوشگله بود
که داشت توی حیاط خانه اش پاتیلش را عَلم می کرد تا معجون زیبایی
مخصوصش را که کم کم داشت تمام می شد بسازد .
تکه ی عشق درست کنار پاتیل افتاد و زورش هم آنقدر زیاد بود که پاتیل
سنگی را برگرداند روی زمین . خدایی بود که جادوگر خوشگله هنوز
کارش را شروع نکرده بود و پاتیل خالی بود. وگرنه
معلوم نبود چه بلاهایی به سر عشق های شتک شده یا شتک های
عشقی نمی آمد …
فریبا کلهر
.
.
.
Buy levitra without prescription class=”size-thumbnail wp-image-331 aligncenter” title=”34965″ src=”http://www.40barg.com/wp-content/34965-150×150.jpg” alt=”34965″ width=”150″ height=”150″ />
عاشقانه هایم تا همین دیروز ۱۹
۰۵ ۱۵م, ۱۳۹۰ -- نوشته شده توسط: هومن قاپچی
رمان که می خوانم، از پیروزی شخصیت هایش شاد می شوم( گاه نیز غبطه می خورم ) و از شکست هاشان تسلی می یابم، آخر این نیست مگر، که رمان ها را نیز آدمیان می نویسند و به شادی و غم همنوعان آشنایند.
بسیاری اوقات خود را به جای شخصیت های داستان ها می گذارم. گاه در عالم خیال ( که خدا خیرش دهاد که بسیاری اوقات تنها سنگ صبور آدمیان است ) چون آشیل هومر، با شمشیری آخته علیه فرزندان تروی به جنگ برمی خیزم و هلن عزیز را از چنگشان درمی آورم(!)، گاه نیز در شهری پر از کوران، تنها بینایی می شوم که نجات کوران را تنها وظیفه ی خود Levitra everyday dosage می دانم( کوری- ساراماگو ). تابستان که هوا گرم میشود احساس می کنم اگر کسی را بکشم ( فقط به خاطر اینکه هوا گرم است )، با من نیز چون قهرمان آلبر کامو ( رمان بیگانه ) رفتار خواهند کرد ( زهی خیال باطل ).
Buy Cialis Online Pharmacy No Prescription Needed dir=”rtl”>اغلب پیش می آید که من، همچون کودکی که آرزوی داشتن کفش های خوش رنگ دوستش را در ذهن میپروراند، آرزو می کنم که « کاش این رمان را من خلق می کردم » و در این زمان است که احساس بلاهتی دوست داشتنی و پیغمبرگونه، مثل قهرمان داستایوسکی ( رمان ابله )، در من به بار می نشیند. گاه با نویسنده چنان احساس قرابتی می کنم که گویا مرا نیز، او، چون قهرمانش خلق کرده است، آنگاه او ابری می شود و من همچون قطره بارانی از وجود او نشأت می گیرم. آفتاب که بر من می تابد بخار می شوم به آسمان می روم و یقین می یابم که «هر آنچه سخت است و استوار، دود می شود و به هوا می رود». زمانی نیز با قهرمان داستان چون یک روح در دو بدن می شوم، آنگاه است که با او ناله سر می دهم، با او بیمار می شوم، عاشق می شوم، دردم می گیرد از زمین خوردن هایش و گاه نیز به طرز دیوانه واری با او می میرم. یادم می آید که در کلاس دوم دبیرستان، وقتی داستانی که می خواندم( تبریز مه آلود ) قهرمانش مرد تا چند وقتی احساس می کردم مرده ام. بعد که زنده شدم در دنیای کودکانه ی خود (!) هر روز برایش فاتحه می خواندم، بعدها که خیالم از بهشتی شدنش(!)راحت شد، این کار را ترک کردم.
اما شاید هیچ گاه با قهرمان و نویسنده یکجا احساس نزدیکی نکرده بودم. نیکوس کازانتزاکیس(نویسنده) و دوستش «زوربا» (قهرمان داستان) برای اولین بار با من چنین شده اند. آوخ، که چه دیر آشنا شدم با این ابرانسان که « از پل ِ انسان » گذشته است.
* * *
الف- نیکوس کازانتزاکیس که معدنی را برای استخراج اجاره کرده است، عازم محلی است که معدن در آن واقع است. در قهوه خانه ای منتظر کشتی است که ناگاه « ناشناسی تقریباً شصت ساله، قد بلند و باریک با چشمان دریده، بینی خود را به شیشه چسبانده» و نگاهش می کند. «بسته ی کوچکی نیز زیر بغلش دارد». بعدها می فهمیم که اسمش «زوربا»ست و بسته ی زیر بغلش سنتور. «چشم های حزن آلود و نگران و مسخره کن و شرربار» را به نیکوس دوخته است که بعدها ارباب خطابش خواهد کرد. همین که به داخل می آید با نیکوس دست می دهد و میگوید:
- « … مرا هم می بری».
- «تو را چرا؟ تو را می خواهم چه کنم؟»
زوربا سوپ های خوبی می پزد، پس باهم همسفر می شوند. «مردک دیلاق» از قضا معدن کار خوبی هم هست. پس موضوع کاملاً حل شده است.
آنها پس از سفری دریایی در نزدیکی معدن کلبه ای می سازند و ساکن می شوند.
ب- هر کس که کمی شوخ طبع و کله شق باشد، پیوند روحی و فکری خاصی با زوربا این پیرمرد «کله گنده» احساس می کند. روح «اپیکوری- خیامی» شدیدی که در زوربا هست شدیداً انسان را جذب می کند. او « ناملایمات زندگی را گردن نمی گیرد »، و در قبال بدبیاری ها شاد و شنگول می جنگد و نیاز انسان فهمیده را در چیزهای اندکی چون « خورم یا پوشم » می داند و به دنبال کسب جاه و مقام نیست.
زوربا به گونه ای عجیب در حال می زید، گذشته ها گذشته و آینده هنوز وجود خارجی ندارد. پس از هرزگی دختر سابقش(!) نمی رنجد و از مرگ پسر سه ساله اش غم بسیار نمی خورد. انگشت سبابه اش را با تبر قطع می کند، فقط برای cialis online آنکه در آن لحظه مزاحم کارش( سفالگری ) است. سنتور می زند و میرقصد و این زبان حرف زدن اوست. او با رقص حرف هایش را به مخاطب می فهماند و چقدر خوب می فهماند که حتی با یک روس به زبان رقص برای هم خاطره تعریف می کنند ( زوربا یونانی است ).
زوربا در عین گناهکاری(شرعاً)، معصوم است. عین کودکی، هر آنچه می شکند به حساب بچه گی اش گذاشته می شود. شادی از او فرو می ریزد و اگر پیشش بنشینی خیس شادی می شوی، چون دوش حمام.
زوربا خدا و شیطان را یکی می داند، چه شیطان آنجا را می گویند که خدا نباشد. تاریکی آنجاست که روشنایی نباشد و همچنین است رابطه ی دروغ و راست گویی. پس همه چیز زاییده ی خوبی(خدا) است. اگر تاریکی نباشد روشنی معنایش را می بازد و همچنین است رابطه ی خدا و شیطان.
زنان را به شدت دوست می دارد. او به اصطلاح عامیانه «زن باز» است، بیوه ها را دوست دارد و فقط آنگاه می گرید که زنی بیوه و خوش تراش با خالی بر گونه را به ناحق سر می برند. شاید تنها زن بارگی زورباست که با روحیه خواننده ی ایرانی سازگار نیست. او از زنان بد می گوید اما در ته دل آنان را دوست دارد اما به تساوی حقوقشان اعتقادی ندارد چه وجود دو حاکم را در خانه نمی تابد.
در وجود او شیطانی است نهفته که داد می زند و زوربا آن می کند که شیطان می گوید. هر بار که پکر است و دارد دق می کند او به سرش داد می زند که زوربا برقص. و او می رقصد. و همین او را تسکین می دهد. شیطان حتی در مراسم مرگ پسرش، او را به رقص میخواند و در برابر جسد فرزند میرقصد. همه ندا سر می دهند که «زوربا دیوانه شده است». غافل از اینکه سلطان دل زوربا شیطان(همان خدا) است و زوربا مصداق « هر چه سلطان ازل گفت بگو می گویم » است. اگر نرقصد این پیرمرد، می میرد.
«زوربا»ی درونش جوان است از این رو آنگاه که دخترکی او را پدر بزرگ می نامد به grifulvin او برمی خورد و زمانی می رسد که به اصطلاح خود او را «بلند می کند». حتی موهایش را هم رنگ می کند.
فکرهایش نیز عجیب و غریب است و قابل تأمل(در عین بی سوادی) و در عین حال دوست داشتنی:
«راستی ارباب بگو ببینم این آب قرمز رنگ چیست؟ از تنه ی پیره درختی، شاخ و برگ می روید، دانه های زینتی ترش مزه ای به آن آویزان می شوند که با گذشت زمان و با تابش خورشید می رسند و مثل عسل شیرین می گردند، آن وقت اسم آنها را می گذارند انگور، بعد، آن انگورها را لگدکوب می کنند، شیره ی آنها را می گیرند و در خمره هایی می ریزند. آن شیره خود به خود تخمیر می شود. … سر آن خمره ها را بر می دارند و می بینند که شیره تبدیل به شراب شده است. یاللعجب! این چه معجزه ای است؟ تو از عصاره ی قرمزرنگ می نوشی و روحت چنان بزرگ می شود که در قالب کهنه ی جسمت نمیگنجد و خدا را به مبارزه می طلبد. این چه سری یست، ارباب بگو ببینم؟».
ج- و اکنون ای «زوربا» تو نقش شراب را برای آیندگان بر «دوش های پرتوان» ات حمل می کنی و روح انسانیت را بزرگ. با تمام گناهکاریت، با تمام حماقت دوست داشتنی ات. با دست های پینه بسته ات تمام نظم های حاکم را در هم می شکنی همچنانکه با پایه های معدن اربابت کردی. ضوابط را چون «صومعه ی تارکان دنیا» با دستوری شیطنت آمیز به آتش می کشی. روح انسان را با دنیای آشتی میدهی چنان که با اربابت نیکوس کازانتزاکیس. انسان را نیچه وار از آسمان به زمین می آوری. روح زمینی ات روح آسمان را به سخره گرفته است. زمینیان با تو به عزای آسمان را می نشینند همچنان که خدا را با نیچه. «آسمان مرده است».
* * *
۵ سال بعد:
از صربستان به یونان:
« من آموزگار دهکده ام و این خبر اسف انگیز را برای شما می نویسم که الکسیس زوربا، … مرحوم شد». زوربا سپرده که به توبگویم « … تا آخرین دقیقه همه ی هوش و حواسم سر جا بود و به او{کازانتزاکیس} می اندیشم، و از کارهایی که کرده ام پشیمان نیستم. … {آموزگار}اگر کشیشی آمد که از من اقرار بشنود و بر من آخرین دعاهای مرسوم را بخواند بگو که هر چه زودتر گورش را گم کند و هر قدر که دلش میخواهد بر من لعنت بفرستد! من در عمر خود کارهایی کرده ام که حساب ندارد و تازه معتقدم که هنوز کافی نبوده است. مردانی چون من بایستی هزار سال عمر کنند. شب به خیر!»
او وصیت کرده بود که سنتورش را به پس از مرگش به یادگار به اربابش بدهند…
Buy Cialis Online Pharmacy No Prescription Needed class=”size-thumbnail wp-image-323 aligncenter” title=”zurba” src=”http://www.40barg.com/wp-content/zurba-150×150.jpg” alt=”zurba” width=”150″ height=”150″ />
عاشقانه هایم تا همین دیروز ۱۸
۰۴ ۲۵م, ۱۳۹۰ -- نوشته شده توسط: هومن قاپچییکی از کتاب های محبوب من
میچ آلبوم در زمان دانشجویی استادی بسیار شاد و سرزنده به نام موری دارد . موری محبوب همه دانشجوهاست . سال ها بعد موری بیماری خطرناکی می گیرد به طوری که دکتر می گوید کم کم فلج می شود و در مدت دو سال نیز خواهد مرد . موری غصه دار نمی شود بلکه سعی می کند در این زمان با خوبی زندگی کند . میچ آلبوم تصمیم می گیرد که روزهای سه شنبه نزد استاد خود برود و هر بار در باب موضوعی با یکدیگر سخن گویند .
قسمت های زیبایی از کتاب
” آنچه را می توانید انجام دهید و آنچه را نمی توانید بپذیرید ” . ” بپذیرید که گذشته هر چه بوده گذشته ، گذشته را انکار نکنید ” . ” بیاموزید تا خود و دیگران را ببخشایید ” . ” هرگز خیال نکنید فرصتی از دست رفته است . “
فرهنگ ما به گونه ای نیست که به مردم احساس خوشبختی بدهد . ما بدآموزی می کنیم ، آموزش اشتباه می دهیم و باید خیلی قوی باشی که اگر متاع این فرهنگ را نمی پسندی خریدار آن نشوی .
مهم ترین calan چیزها در زندگی این است که بدانی چگونه به دیگران عشق بورزی و چگونه مورد مهر و عشق آنها واقع شوی .
چه قدر خوب است که برای تاسف خوردن به حال خودمان نیز زمان مشخص و محدودی در نظر بگیریم . چند دقیقه اشک بریزیم و بعد به استقبال روزی برویم که در پیش رو داریم .
Levitra no prescription align=”justify”>
چیزی جای خانواده را پر نمی کند . نه پول ، نه شهرت و نه هیچ چیز دیگر .
باید Buy Viagra Online Pharmacy No Prescription Needed دل کندن را یاد گرفت .
اگر می خواهی برای افراد در رده های بالا تظاهر به دارندگی کنی بهتر است فراموش کنی . آن ها به هر صورت به تو به دیده حقارت نگاه می کنند . برای افراد در رده های پایین هم تظاهر به بزرگی نکن . تنها به حالت غبطه می خورند .
همه عجله دارند . مردم به معنایی در زندگیشان نرسیده اند Buy Zoloft Online Pharmacy No Prescription Needed ، به همین دلیل پیوسته شتاب دارند که آن را بیابند . به فکر اتومبیل بعدی ، خانه بعدی و شغل بعدی هستند . بعد می بینند که این ها مقولاتی تهی و بی معنا هستند . از این رو به دویدن ادامه می دهند .
اگر به همسرت احترام نگذاری ، به دردسر می افتی . اگر ندانی چگونه viagra با او به سازش و تفاهم برسی ، با مشکل رو به رو می شوی . اگر نتوانی آشکارا درباره روابطت با او حرف بزنی ، مشکل پیدا می کنی .
موارد مهم یعنی این که چگونه فکر کنی و چه ارزش هایی را برگزینی . این ها چیزهایی هستند که خودتان باید انتخاب کنید . نمی توانید به کسی و حتی جامعه اجازه بدهید که چنین کاری را برای شما بکند .
مرگ به زندگی خاتمه می دهد ، اما رابطه باقی می ماند .
وقتی به سوالات مهم اشاره می کنی ، دیگر نمی توانی از آن ها فرار کنی .
وقتی دلت می خواهد با کسی که او را دوست داری باشی و نمی توانی ، ناراحت می شوی . اما باید خواسته هایش را بپذیری . شاید دلش نمی خواهد تو زندگیت را به خاطر او مختل کنی .
عشق حکم می کند به دیگران هم به اندازه خود بها بدهی …
عاشقانه هایم تا همین دیروز- ۱۷
۰۳ ۲۸م, ۱۳۹۰ -- نوشته شده توسط: هومن قاپچی
یک روز تعطیل ازیک زندگی هفتگانه
(تقدیم به هومن طاها)
۱
چقدر فضای بین من و تو مشکل دارد
تمام سیگنالها را
چپکی می گیری.
تمام ارتباطمان
پر از غده های Levitra vancouver سخت سرطانی ست
چگونه خدایی تو؟
راه شوسه بودند کاش تمام مسیرهایمان
و کاش این غده های لعنتی
کیست های چربی بود فقط
پر از درد فهم است تمام غده ها
پر از پاسخ های نگفته به نیچه های درونم
پر از هزاران هزار چراهای بدون هیچ چونی در برابر سوالات مبهم تو
سوالاتی Buy toprol online که می پرسی
هویت فنا شده ی من چیست؟
چرا؟
کاش درمانی بود
کاش توای بود
کاش منی نبود.
۲
وقتی Buy Cialis Online Pharmacy No Prescription Needed طواف می کردی مرا
به جای دعاهای مرسوم عربی
که از آن هیچ نمی فهمیدی
چه صادقانه بودی وقتی مایکل های جکسن گوش میدادی
بدون اینکه به لبیک هایش آری دهی
و تمام جیپسی کینگ هایت را چقدر فروتنانه قربانی کردی
خداوند به بازار گوشهایت سکه دهد.
۳
تو که می رقصی
شعرها قر می ریزند
افکارها قر می ریزند
فلسفه قر می ریزد
من قر می ریزم
و بین هزاران زنی که کنارت قر می ریزند
چه زیبا عشوه می کنی
دیوانه ی عشوه هایت می شوم
دیوانه وار قر می ریزم.
۴
آخ که چقدر از هم دوریم
هزاران فرسنگ پر از ریگ ها
همه ی آنها را شمرده ام
دویست میلیارد و چهارصد میلیون و ششصد و شصت وشش هزار و هشتصد و هشتاد و دو تا
البته باید برسانمشان به توان n
خطایم کم بود
صد میلیاردو دویست میلیون و سیصد و سی و سه هزار و چهارصد و چهل و یکی
البته باید برسانمشان به توان ۱- n
خودمانیم و خودت
این انصاف است؟
جای این همه ریگ
بهتر نبود یک انسان می آفریدی؟
۵
بیکار که می شوم
با سیگار های مزخرف ارزان قیمت فیلتر قرمز نیکوتین بالا
جلو بازو می زنم
لبم ماهیچه آورده
ریه هایم در عکس شکلک در میاورند
می شوند علائم تعجب شاخدار شده
مارک دار شده
خودم عصاره ی دودم
همین زمان است که می فهمم کیستی
همان آنیموس درونمی!
آری.
(تقدیم به خودم)
۶
چقدر خوابم می آید
مثل چای پدربزرگ پسند – غلیظ
مثل قهوه های استاد پسند- تلخ
مثل سیگارهایی که کشیده ام- کشیده
مثل شعر هایی که گفته ام- دری وری
مثل روزهایی که از من دورم
مثل روزهایی که از من دوری
ای وای
چقدر خوابم می آید
تا سحر باید خوابید
بدون هیچ شعر ابلهانه ای
با هیچ فلسفه ی پوچ گرایانه ای
فقط باید خوابید
همین.
۷ (باز هم تقدیم به هومن طاها)
درست یک روز در میان
مطابق با طرح زوج و فرد
جمعه ها آزادم
به اضافه ی روزهای تعطیل
بیکار که می شوم
شیفتی که ندارم
تا خود صبح کلی خود کشی می کنم
باز هم شنبه رسید
از کدامین بلندی بپرم؟
از بلندای غرورت؟
از بلندای زمین؟
از مریخ؟
خودم؟
از سیگار های دود شده ام در فضا؟
خودکشی می کنم.
از زلف تو
سرِ دار می روم
سْردار می روم
همه اش تقصیر شماست
نحن نحکم بالظاهر
شما گفتید
یادتان Buy Levaquin Online Pharmacy No Prescription Needed هست؟
مجبور می شوم
حکم هست
دار هست
بلندی هست
بلند تر می گویم: انا الحق.
Buy rhinocort dir=”rtl”>پایان
۸/۸/۱۳۸۸
۱:۳۵دقیقه بامداد
مشهد- من و هومن ِ طاها- سقاخونه
اقتباس از وبلاگ چفت ِ چل- داداش خوبم- صابر ساده
http://www.chaftechol.blogfa.com/
.
.
.
.
.
.
Buy Topamax Online Pharmacy No Prescription Needed dir=”rtl”>
اینم در ادامه تقدیم به خود ِ گاوش که بعدا هی خر شد و اپیزودا رو تقدیم به این و اون کرد!
شراب می دهند هان دو دست را سبو بگیر
دو دست را بلند کن بلند شو وضو بگیر
سبو وضو گرفته با شراب سرخ چشم تو
وضو گرفته با گلاب ناب سرخ چشم تو
بیا و سرمه ای به سایه های پلک شب بکش
و سرخی انار را به لب بزن به لب بکش
شراب می دهند هان دو دست را سبو بگیر
دو دست را بلند کن بلند شو وضو بگیر
عبیر و عود و مشک را سپند دانه دانه کن
چراغ داغ باغ را تجلی جوانه کن
طلوع دف شمس را به صبح من غزل بگو
دو بیت ازشکر بخوان سه مصرع از عسل بگو
شراب می دهند هان دو دست را سبو بگیر
دو دست را بلند کن بلند شو وضو بگیر
به احترام نور او قیام کن قیام کن
در آسمان ترین زمین ستاره زد سلام کن
عاشقانه هایم تا همین دیروز- ۱۶
۰۳ ۱۲م, ۱۳۹۰ -- نوشته شده توسط: هومن قاپچی
معلم پای تخته داد میزد .
صورتش از خشم گلگون بود .
و دستانش به زیر پوششی از گچ پنهان بود ..
ولی آن ته کلاسی ها
لواشک بین هم تقسیم می کردند.
دلم می سوخت به حال او که بیخود های هو میکرد
وبا آن شور
تساوی های چیزی را نشان می داد
با خطی روشن .
به روی تخته ی تاریک
که از ظلمت چو قلب ظالمان تاریک و غمگین بود
تساوی را نوشت
بانگ آورد:
eulexin dir=”rtl”>
که یک با یک برابر هست
که Buy aciclovir یک با یک برابر است …اینجا ..
بناگه …از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد …همیشه یک نفر باید….
به آرامی سخن سر داد :
این تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچه ها نا گه به یک سو خیره شد با بهت
معلم مات بر جا ماند
و او میگفت ..
اگر یک فرد انسان واحد بود …؟
آیا باز هم یک با یک برابر بود..؟؟
سکوت موحشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد : آری ..
و او با پوزخندی گفت : نه ..
و باز هم گفت :..
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زوری و زری میداشت بالا بود
وانکه قلبی پاک و دستی فاقد از زر پست تر می بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد.
حال می پرسم :
یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد
Buy Cialis Professional Online Pharmacy No Prescription Needed dir=”rtl”>یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بارفقر خم می شد
یا که زیر ضربت شلاق له می شد
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد
یا چه کس این راد مردان را فنا می کرد
و سکوت بود و سکوت..
در این هنگام ..معلم ناله آسا گفت :
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:
که یک با یک برابر نیست…
یک با یک برابر نیست…
یک با یک برابر نیست…
Natural levitra dir=”rtl” align=”right”>
خسرو گلسرخی
Buy Nolvadex Online Pharmacy cheap cialis wp-image-302″ title=”33107″ src=”http://www.40barg.com/wp-content/33107-150×150.jpg” alt=”33107″ width=”150″ height=”150″ />
.
عاشقانه هایم تا همین دیروز- ۱۵
۰۳ ۲م, ۱۳۹۰ -- نوشته شده توسط: هومن قاپچی
- جوانمرد بر چرخ و فلک دنیا سوار بود، می چرخید و ذوق می کرد، می گردید و ذوق می کرد. بالا میرفت و ذوق می کرد، پایین می آمد و ذوق می کرد.
گفتند:پایین بیا، ای مرد، برازنده نیست مردی و این همه ذوق، مردی و این همه شور و مردی و این همه کودکی.
جوانمرد تردید کرد، می خواست پایین بیاید که خدا دستش را گرفت و گفت: همین جا بمان، دنیا چرخ و فلک بزرگی است که تنها کودکان می توانند بر آن سوار شوند. دیگران از این چرخ و فلک می هراسند و تنها در گوشه ای به تماشا نشسته اند. و بدان! کسی که پیش ما مرد است، پیش مردم کودک است و کسی که پیش مردم، مرد است، پیش ما نامرد!
جوانمرد خندید Buy Revia Online Pharmacy No Prescription Needed و کودکی را برگزید…
- رو به بالا و رو به پایین نماز می خواند. رو به چپ و رو به راست، به رکوع می رفت. به پیش و به پس و به زیر و به بالا قنوت می خواند. می چرخید و سلام می داد. می رقصید و به سجده می افتاد.
خدا گفت: چه می کنی با این همه شور و با این همه بی پروایی؟ می خواهی به دیگران بگویم چه میکنی،تا بیایند و سنگسارت کنند؟
جوانمرد گفت: تو نیز می خواهی به دیگران بگویم که چقدر مهربانی و چقدر بخشنده، تا همه بی پروا طغیان کنند؟
- جوانمردا، تو چیزی مگو، من نیز چیزی نخواهم گفت.
جوانمرد خندید و جوانمرد چرخید و جوانمرد رقصید.
و نام آن چرخیدن و خندیدن و رقصیدن، نماز شد!
- جوانمرد دعا می کرد و از خدا آینه ای می خواست تا خود را در آن ببیند. خدا دعایش را برآورده نمی کرد، و جوانمرد بر اجابت دعایش اصرار می ورزید.
روزی عاقبت، دعای جوانمرد مستجاب شد و خدا آینه ای به او داد و جوانمرد حقیقت خود را دید. پیراهنی بود پر از چرک و ناپاکی.
جوانمرد ترسان شد و گفت: نه خدایا، اما این من نیستم. پس کجاست آن همه شور و آن همه عشق و آن همه سوز و گداز که در من بود؟
خدا گفت:آن سوز و گداز و آن شور و عشق که تو نیستی، آن منم، که گاهی در جامه تو می روم. و گرنه تو همینی که می بینی.
جوانمرد خاموش شد و دیگر هیچ نگفت…
- می رفتند و می گفتند از اینجا تا خدا هزار فرسنگ است و هزاران گام.
جوانمرد اما برخاست و گفت: از اینجا تا خدا سه Buy cardura گام بیشتر نیست.
Buy Cialis Online Pharmacy No Prescription Needed dir=”rtl”>تعجب کردند و شوریدند و فریاد زدند و گفتند: عمری است می رویم و هنوز نرسیده ایم، چگونه است که تو می گویی سه گام بیشتر نیست؟
جوانمرد گفت: گام اول این است که بگویی خدا و دیگر هیچ. گام دوم انس است و سومین گام سوختن.
و خود گفت: خدا و انس گرفت و سوخت.
آنها اما Buy levitra professional همچنان می رفتند و همچنان می گفتند: از اینجا تا خدا هزار فرسنگ است و هزاران گام.
- جوانمرد بر تپه ای، در سجده، آفتاب را و غروبش را تقدیس می کرد.
مسافری که از دورها آمده بود، جوانمرد را دید، سفره دلش را گشود و از غریبی گفت و از غربت نالید که عجب دردی است این درد بیگانگی و عجب سخت است تحمل بی سرزمینی.
جوانمرد لبخندی زد و گفت: برو ای مرد و شادمان باش، که این غربت که تو داری و این رنج که میکشی هنوز آسان است، پیش آن غربتی که ما داریم.
زیرا غریب نه آن است که تنش در این جهان غریب باشد،غریب آن است که دلش در تن غریب است.
و ما اینچنینیم با دلی غریبه در تن خویش.
- خداوند بساط محبتش را پهن کرد و گروهی بر آن نشستند.
جوانمرد آمد و گفت: خدایا! نه، من کنار این سفره نمی نشینم. کنار بساط محبت از دوستی تو مست خواهم شد.
خدا خوان هیبتش را پهن کرد. گروهی بر سر آن نشستند.
جوانمرد آمد و گفت:خدایا! نه،من کنار این خوان نمی نشینم، کنار خوان هیبتت از سلطنت تو دیوانه خواهم شد.
**********
خدا بساط دیگری پهن کرد و جوانمرد کنار آن نشست.
کنار بساطی که نامش را نمی دانیم!
- جوانمرد می گفت:مردم با مردم درگیرند و ما با خدا.
درگیری مردم با مردم روزی تمام خواهد شد.
درگیری ما با خدا، اما هرگز.
ما او را گرفته ایم سخت و او ما را گرفته است، سخت تر. اگر او ما را رها کند،ما او را رها نمی کنیم و اگر ما او را رها کنیم، او ما را رها نمی کند.
و این دردی است دشوار و پنهان که با هیچکس نمی توان گفت.
- گفتند:ای جوانمرد!از کدام سوی می روی؟ این همه راه است و تو از بی راهه ها گذر می کنی؟
این راه را ببین. راه عابدان است. پیش از تو هزاران هزار نفر از آن گذشته اند.در هر قدمش چراغی روشن است، گم نخواهی شد.
و این همه راه دیگر که می بینی راه عارفان است،سخت است و سنگلاخ،اما بر هر سنگش علامتی است،تو را می رساند.
تو اما ای جوانمرد،از کدامین راه بی نام و نشان می روی؟
جوانمرد گفت:من از آن راه می روم،که راه ناباکان است و دیوانگان و مستان،زیرا با خدا،مستی و دیوانگی و ناباکی سود دارد……..
- حکمت از بهشت می آید،با هفتاد هزار فرشته همراهش، شهر به شهر و کوی به کوی می گردد، خانه اش را می جوید.
آی،آی جوانمرد آیا تو می دانی خانه حکمت کجاست؟
جوانمرد می گوید: خانه حکمت، دلی است بی تعلق، دلی که وابسته نباشد. حکمت در چنین دلی مقیم میشود و به فرشته هایش می گوید:
بازگردید،که من خانه خویش را یافتم.
فرشته ها باز می گردند و حکمت،بهشت را در قلب مومن، برپا می کند.
- هرجا که می رفت،بهشت هم دنبال او می رفت.اما او می گذشت و اعتنایی نمی کرد.
بهشت به خدا می گفت:خدایاببین دیگران همه در آرزوی منند و من در آرزوی جوانمرد.
گذارش به هر جا می افتاد، دوزخ از آن حوالی می گریخت.
دوزخ می گفت: خدایا، ببین همه از من می ترسند و من از جوانمرد.
**********
خدا بهشت را در دست راست او گذاشت و دوزخ را در دست چپش. اما جوانمرد هردو را به خدا بازگرداند و گفت: خدایا، نه به این امید دارم و نه از آن بیم. امیدم تنها به توست و بیمم تنها از تو.
بودنت بهشت است و نبودنت جهنم.
**********
پس خدا دستش را گرفت و از روی بهشت و از روی جهنم، او را جهاند و گفت:
ای جوانمرد، آنسوتر از بهشت و جهنم نیز جایی است که تنها خدا از آن باخبر است و آنان که سَر ِ عبور از بهشت و جهنم را دارند.
و جوانمرد….
عاشقانه هایم تا همین دیروز- ۱۴
۰۲ ۱۲م, ۱۳۹۰ -- نوشته شده توسط: هومن قاپچی
۱٫ سنگ نما – سنگ نه ما
آدرس جدیدش رو از دوست مشترکمون گرفتم
آخرین باری که دیده بودمش می گفت می خوام یه خونه ی قشنگ بسازم
عاشق چیزای قدیمی بود
جونشو میداد واسه خونه های سنگ نما
بوی خاک ِ بارون خورده
.
.
.
دیگه رسیدم
باید خودش باشه
یه خونه ی جمع و جور
با یه سر درِ سنگی که اسمشو روش نوشته بود
شیطونیم گرفت
یه تکه سنگ برداشتم و کوبیدم به در خونه اش
از خاطراتم اومد بیرون و جلوی چشمام ظاهر شد
اشک تو چشام جمع شده بود
گفت: تا اینجا اومدی رفیق،
به رسم رفاقتم شده یه دهن برام بخون
یه لبخند زورکی زدمو
گفتم چشم:
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد الله رب العالمین…
۲٫ رنگ- رنج- رنگ- رنج- رنگ- رنج….
میخواهم خدا
بین مرگ من و بوسههای تو
گیج شود.
آنهمه شراب یادت رفت
قلبم را مشت کنی
قطره قطره بچکانی
در جامی که دستت بود؟
میخواهم تو را
Buy Nolvadex Online Pharmacy No Prescription Needed dir=”rtl”>جوری پرستش کنم
که خدا خودش را
از اول خلق کند.
آنهمه رنگ یادت رفت
Levitra generic brand in australia dir=”rtl”>یکیش را تنت کنی
دنبال دگمه نگردد دستم؟
میخواهم خدا را
توی بغلت پرپر کنم.
آنهمه خدا یادت رفت
یک آدم هست
برای ستایش تو؟
میخواهم موهام را شانه نزنم
انگشتهات گیر بیفتد
لای موهام.
آنهمه بوی جنگل یادت رفت
در موهات گم شوم
نترسی یکوقت؟
میخواهم Buy Amoxil Online Pharmacy No Prescription Needed کاری کنم
که خدا مرا ببرد توی لباسهای تو
و تو
توی لباسهای پاره پارهی من
دنبال خودت بگردی.
آنهمه جوهر چرا یادم رفت
پیش از رفتن
دستهای جوهریام را
به زندگیات بکشم؟!
order cheap tabs alt=”career-pic” width=”150″ height=”150″ />
risperdal dir=”rtl”>
عاشقانه هایم… تا همین دیروز- ۱+۱۲
۰۲ ۵م, ۱۳۹۰ -- نوشته شده توسط: هومن قاپچی
ماه درون من می درخشد، اما چشمان نابینایم یارای دیدن آن ندارد؛
در وجود من ماه است و خورشید نیز هم.
طبل نواخته نشده جاودانگی درونم به صدا در آمده، اما گوش هایم را توان شنیدش نیست.
تا انسان تشنه “من” ” متعلق به من” است، ارزش کارهایش برابر هیچ است،
آنگاه Cheap levitra brand که عشق “من” و “برای من” مُرد، سپس کار خداوند انجام شده است.
زیرا هدف کار، چیزی جز آگاهی نیست؛ وقتی آگاهی آمد، کار به کنار Buy Nexium Online Pharmacy می رود.
گل از برای میوه شکوفه می کند؛ وقتی میوه بیاید، گل می میرد.
مشک در بدن آهو است، اگر چه او در جستجویش پرسه زن چمن زار است…
Buy amaryl online dir=”rtl”>
Buy order cialis Wellbutrin SR Online Pharmacy No Prescription Needed wp-image-279 aligncenter” title=”1054-20051025-12″ src=”http://www.40barg.com/wp-content/1054-20051025-121-150×150.jpg” alt=”1054-20051025-12″ width=”150″ height=”150″ />
luvox center;” dir=”rtl”>




